تبلیغات
بارون

بارون
تا خدا هست دلت تنها نیست،اسیر لطف خدا باش که بی خدا زندگی هرگز زیبا نیست...
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
به این وبلاگ چه نمره اى میدهید؟؟





لینک دوستان

بسم الله الرحمن الرحیم

یک روز دیگر به مهر مانده بود. باید برای رفتن به مدرسه آماده می­ شدم. خدا پیش من آمد و گفت: «فردا باید به مدرسه بروی. آیا می­دانی که آنجا باید چه کنی؟»

گفتم: «نه نمی­دانم».

یک بسته به من نشان داد. با تعجب پرسیدم: «این دیگر چیست؟»

گفت: «در این بسته چیزهایی است که تو در مدرسه از آنها استفاده خواهی کرد». بسته را باز کرد:

- این دفتر است. این یکی مداد نام دارد. این پاک کن است. این هم تراش و اسم اینها هم مداد رنگی است.

با تعجب به وسایل نگاه کردم. حیرت زده شده بودم. گفتم: «باید با این­ها چه کنم؟»

خدا جواب داد: «عجله مکن برایت خواهم گفت».



بقیه در ادامه مطلب ارزش خواندن رو داره

توضیح داد: در مدرسه معلم­ هایی هستند که تو خود آنها را انتخاب خواهی کرد. از آنها چیزهایی خواهی آموخت و طبق آموخته­ هایی دفترت را پر می­ کنی. این دفترت است، تو می ­توانی آن را با مداد سیاه، سیاه سیاهش کنی یا کثیف و زشت و ژولیده و یا می­توانی با مدادهای رنگی­ ات در آن نقاشی­ های زیبا بکشی. آن را تمیز و مرتب نگاه داری و هر روز به خاطر نقاشی­ های قشنگت، مهرهای هزار آفرین بگیری. اما این پا کن نزد من می­ ماند اگر روزی چیزی را اشتباه کشیدی و یا خواستی خط خطی­ هایت را از بین ببری، بیا به سراغ من، می ­توانی از این پاک کن استفاده کنی. این هم که تراش است. هر وقت نوک مدادهایت شکست، آن را با این مدادتراش، می­تراشی.

هنوز مات و مبهوت بودم، پرسیدم: «همین؟ کار من در مدرسه فقط همین­هاست؟»

گفت: «آری. کار اصلی تو این­هاست. اگر دفترت پر از نقاشی­ های قشنگ باشد، نمرات کارنامه­ ات همه 20 خواهد شد و آن وقت نزد من جایزه ­ای بزرگ خواهی داشت».

نگاهی به وسایلم انداختم. گفتم: «این مداد سیاه که خیلی زشت است، خیلی. من اصلاً این  را دوست ندارم. هیچ وقت از این استفاده نخواهم کرد، هیچ وقت!» خدا گفت: «امیدوارم...».

نگاهی به مداد رنگی­ ها انداختم: -خدایا اینها چقدر قشنگ هستند! من فقط از اینها استفاده می­ کنم!

و خدا دوباره گفت: «امیدوارم...».

دفترم را باز کردم. همة برگ­ هایش سفید سفید بودند؛ گفتم: «خدایا به تو قول می­ دهم که این دفتر قشنگ را تمیز تمیز نگه دارم و پر از نقاشی­ های رنگارنگ کنم. آن­قدر در آن نقاشی­ های زیبا بکشم که هر روز یک مهر هزار آفرین بگیرم؛ هر روز!«

و باز هم خدا گفت: «امیدوارم...».

نگاهی به پاک کن انداختم. گفتم: «خدایا مطمئن باش من به پاک کن نیازی ندارم. من نه دفترم را خط خطی می­ کنم و نه نقاشی­ هایم را اشتباه می­ کشم. من حواسم جمع جمع است. آن قدر دقت می­ کنم که هیچ وقت احتیاجی به این پاک کن نداشته باشم؛ هیچ وقت!»

و خدا دوباره جواب داد: «امیدوارم...».

نگاهی به مداد تراش انداختم و گفتم: «به این خیلی احتیاج دارم، این را هیچ وقت از دست نمی ­دهم.»

و باز هم خدا گفت: «امیدوارم...».

پرسیدم: «خدایا معلمان مدرسه بد اخلاق هستند؟»

خدا گفت: «نه... این طور نیست. اما باید دقت کنی، زیاد دقت کنی. باید معلمان خوب را برگزینی».

گفتم: «مگر معلم هم خوب و بد دارد؟»

جواب داد: «آری، عده­ ای از معلمان، خط خطی کردن با مداد سیاه را به تو می­ آموزند و بعضی نقاشی با مداد رنگی را.»

با اطمینان گفتم: «خدای من، نگران نباش، من بهترین معلمان را انتخاب می­ کنم، بهترین معلمان!».

و باز هم خدا گفت: «امیدوارم...».

خدا با صدایی رساتر گفت: «هیچ وقت یادت نرود، اگر روزی سیاهی­ هایی با مداد سیاه روی دفترت رسم کردی، می ­توانی آنها را پاک کنی؛ یادت نرود».

با خنده جواب دادم: «خدایا، من حتی یک خط سیاه هم در دفترم نخواهم کشید».

و دوباره خدا جواب داد: «امیدوارم...».

آن روز پر از شادی بودم. آن قدر اشتیاق مدرسه رفتن داشتم که قابل توصیف نبود. در رؤیاهایم دفترم را تصور می­کردم، دفتری پر از نقش و نگارهای رنگارنگ و زیبا، خیلی زیبا و خدا را تصور می­ کردم که با خنده به من نگاه می­ کند و گویی مرا از هر زمان دیگری بیشتر دوست دارد.

امروز سالیان سال است که در مدرسه هستم؛ دفترم را باز می­ کنم، آرام آرام ورق می­زنم. صفحه ­های سیاه که تک صفحه­ های دور از هم رنگی را محاصره کرده­ اند، مقابل چشمانم عبور می­ کنند. مهرهای هزار آفرین زیادی به چشم نمی خورد.

دفترم تمیز نیست! لبة کاغذهایش تا خورده و سیاه است. وسایلم را نگاه می­ کنم:

مداد سیاه؛ «این خیلی زشت است، من اصلاً از این استفاده نخواهم کرد.» شرمنده می ­شوم. مداد سیاهم کوچک شده است. مداد رنگی­ هایم؛ «من فقط از اینها استفاده می­ کنم.» باز هم خجالت می­ کشم. همه نوک­ هایشان شکسته است. همان اندازه که بوده­ اند، هستند. «خدایا به تو قول می­ دهم که این دفتر قشنگ را تمیز تمیز نگه دارم و پر از نقاشی­های رنگارنگ کنم.» چه قدر خوش قولی کرده ­ام!! چه دفتر زیبایی ساخته ­ام!

«باید دقت کنی، زیاد دقت کنی، باید معلمان خوب را برگزینی...» چه معلمانی انتخاب کرده­ ام!... .

برای خودم ناراحتم. نمی­دانم، چرا وقتی می­ دانستم که مداد سیاه زشت است، از آن استفاده کردم؟! چرا وقتی مدادهای رنگیِ به این قشنگی داشتم و می­ دانستم که زیبا هستند، از آنها استفاده نکردم؟! چه کنم؟ چگونه این دفتر را به خدایم نشان دهم؟ چگونه با این همه خط خطی شرمنده نباشم؟! « من حواسم جمع جمع است...» انگار در تمامی این سال­ ها حواسم پرت پرت بوده است. انگار تمامی این سال­ ها را به بی دقتی گذرانده­ ام. اشک­های لعنتی، امانم نمی­ دهند. مثل پرده ­ای جلوی چشمانم را گرفته ­اند تا دفترم را نبینم.

چه چیزی را از من پنهان می­ کنید؟ سیاهی­هایی که خودم، با دستان خودم کشیده ­ام! کاش می ­توانستم این­ها را پاک کنم. کاش یک فرصت، فقط یک فرصت دیگر داشتم. اما چه طور؟ «هیچ وقت یادت نرود، اگر روزی سیاهی­ هایی با مداد سیاه روی دفترت رسم کردی، می­توانی آنها را پاک کنی؛ یادت نرود»؛ آری، حرف آخر خدا یادم هست. خدا به من گفت: می­ توانی سیاهی­ ها را از بین ببری.

باید سراغ خدایم بروم پاک کن قرار داده است. می ­توانم دفترم را از سیاهی پاک کنم و دوباره نقاشی­ های قشنگ در آن بکشم! آری، باید به سراغ خدا بروم.

خدایا! تو چه قدر مهربانی که توبه برایم قرار دادی. تو چه قدر خوبی که فرصت دوباره به من بخشیدی. چه قدر با گذشتی که گفتی هر زمان که بیاید و توبه کنید، دیر نیست. حالا دیگر دفترم پر از نقاشی­ های قشنگ شده است. سیاهی­ های کمتری به چشم می­ خورد؛ خیلی کمتر. خدایا تو چه قدر مهربانی! خدایا دوستت دارم! خیلی...».





دنبالک ها: ♥♥خدایی خداغریبه♥♥،
[ سه شنبه 26 شهریور 1392 ] [ 19:19 ] [ م . ح ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


خدایا اگر درمان تویى دردم فزون باد و گر عشقى سهم من جنون باد...
-------------------------------------
سلام دوستان عزیز سپاسگزارم از این که به وبلاگ من سر زدید،
با نظر دادنتون و شرکت در نظرسنجی حضور گرمتون رو گرم تر کنید،ممنون میشم

یاعلی

________________________________

خدا گوید:
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی،

یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم،

تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟

رها کن آن خدای دور؟! آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را.

با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان.

رهایت من نخواهم کرد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
دریافت کد صلوات شمار
ارسال پاسخ

فال حافظ


Online User دریافت کد پیغام خوش آمدگویی

فال انبیاء



کد ِکج شدَنِ تَصآویر